سرگذشت ، شعری از فرید طاهری افغانستانی
در گذرگاهِ زمان
از ستم کردنِ انسانِ جھان بر انسان
ز ستم کردنِ ناکس به کسان
دلِ من گشته ملول
چو اسیریِ که نشسته به پسِ دربِ سلول.
ادامه مطلبشعری از : استاد معینی ایـــرانی
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را میدیم از این مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر ویرانه میکردم
مادر، مرا ببخش !... شعری از بارق شفیعی افغانستانی
مادر، مرا ببخش !...
مادر، مرا ببخش!
میخواستم به باغ تو، نخل امید من:
سبز و بلند و شنگ و شگوفا شود، نشد !
ادامه مطلب
دکتر خسرو فرشید ورد ایرانی
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
ادامه مطلب
هارون راعون افغانستانی
آسمان بارانیست
قفسم تنگ و دلم طوفانیست
ابر ها در بدنم زندانیست
نیست چتری که پناهم باشد
آسمان بارانیست ، آسمان بارانیست
ادامه مطلبشعری از جعفر محمد تاجیکستانی
فصل فاصله
در میان من و تو فاصله هست
و چه یک فاصله ی زیبایی
و در این دوری نزدیک
یک صمیمیت شفاف به لبهای تو عاشق شده است
ادامه مطلبجاوید احساس افغانستانی
سبـــز تــرین پــرواز
خـورشید پشت ابر ملامت نشسته بود
پـروازگاه شرقی اش انگار بسـته بود
دستان بیدریغ شب و عقده های سنگ
دروازه های سمت خدارا شکسته بود
ادامه مطلبخانم لیلا صراحت روشنی افغانستانی
شب
زشام شهر تباهم ستاره دزدیدند
ستاره های مرا آشکاره دزدیدند
سلیمان راوش افغانستانی
اشک غرور
برگی از شاخه جدا شد،
غلتید
مرغی از شاخه پرید
ودرخت
چو بلندای غروری خندید
ادامه مطلبفروغ فرخزاد ایران
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
ادامه مطلبعابده جان ارغوان افغانستانی
مرده ها یخ زده اند
دل من ...
دل مغرور و فلاکت باریست
که درآن پنجره ی نیست به خوشبختی و عیش
وکسی گوش به آواز نحیفش نکند تا هرگز
ادامه مطلبزمزمه ای در شب : نادر پور ایران
زمزمه ای در شب
اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
و یا ابری به پهنای زمین در من فرود آید
اگر آن اشک سیل آسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
فریدون مشیری : ایران
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
ادامه مطلبشعر زیبایی از : خانم گلرخسار اؤا شاعرۀ تاجکیستان
پسِ دیوارِ تو جایِ قدمیگریان است
در گُلِ خنده من، برگِ غمیگریان است
زندگی پیر شد و عشق، جوان است هنوز
به جوان پیریِ من، بیش و کمیگریان است
شعر دلپذیری از : آقای کریمی استالفی . افغانستان
تخت ، تابوت ، خاکستر
های های ، ای آدمکها
ای تبر زنها وتیر زنها !
ننگ می آید مرا
از نسل میمون گویمت .
بهتر است ، ای لکه ی انسانیت
زین صفحه ،
با همه عقلانیت
با تبر با تیر
با خون شویمت .
ادامه مطلباستاد لطیف ناظمی افغانستان
بی ریشه
من تکدرخت شرقی مغرب نشینم
جا مانده آنجا ریشه ام در سرزمینم
خونین چنار بیشهء خاکستر و دود
ز قوم تلخ جنگل جنگ لعینم
شریف سعیدی : بینی بُریده اُم المومنین ! افغانستان
بینی بریده ام المومنین
وسوگند به سنگ
که چقماق می زند بر شقیقه شقایق
وسوگند به آتش
که از تیغ آبدار
می چکد در لاله گوش ام المومنین
وسوگند به صبح
که تنفس می کند بینی بریده ام المومنین را
ادامه مطلبزنده یاد قهار عاصی افغانستان
نیت کردم ادآ سازم
نیت کردم ادا سازم نماز شام گیسویت
پریشان شد ز پیشم اقتدای مصحف رویت
هوای سجدههای ناتمامی داشتم، لیکن
فراموشم شدند از جلوههای باغ ناجویت
دو غزل از رازق فانی : افغانستان
دوکان رنگ
همه جادکان رنگ است همه رنگ میفروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفرشد
زنده یاد بیرنگ کوهدامنی افغانستان
کابل نامه
من دراینجا دل مرا در کـوچه ها ی کابل است
برزبانــــم نام او برلــــب نوای کابل اســــــت
جامــــه ی نیلی به تن دارد درخــــت سوگوار
سال وماه و هفته ها روز عزای کابل است
ادامه مطلب← صفحه بعد
نظرات ()
